گل بي خار کجاست؟
گل بي خار کجاست؟
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت: « سلام »... و جوابي نشنيد.
خار رنجيد ولي هيچ نگفت...
ساعتي چند گذشت. گل چه زيبا شده بود.
دست بي رحمي آمد نزديک... گل سراسيمه ز وحشت افسرد.
ليک آن خار در آن دست خليد...
و گل از مرگ رهيد.
صبح فردا که رسيد... خار با شبنمي از خواب پريد.
گل صميمانه به او گفت: « سلام »...
٭ ٭ ٭
چه زيباست که خاري گل دهد و چه بي حياست گلي که خار را دوست نداشته باشد
گل اگر خار نداشت؛ اگر بي غم بود؛اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود؛ زندگي، عشق، اسارت، قهر، آشتي هم بي معنا بود.
٭ ٭ ٭
همه کس عکس گل يار به تماشا خواهد
ليک از آن گل که در او خار نيست تمنا نکنيم

زندگي با همة وسعت خويش، محفل ساكت غم خوردن نيست.
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست؛ اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست.
زندگي جنبش جاري شدن است؛ زندگي کوشش و راهي شدن است از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.
زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف؛ يادمان باشد اگر گل چيديم، عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند.
اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم